چهارشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٦

 

بالا بلند

 

بر جلوخان منظرم

 

چون گردش اطلسي ابر

                             قدم بردار

 

 

از هجوم ِ پرنده ي ِ بي پناهي

                               چون به خانه بازآيم

 

پيش از آن كه دربگشايم

 

بر تخت گاه ِ ايوان

                    جلوه ئي كن

                           با رخساري كه باران و زمزمه است

 

 

چنان كن كه مجالي اندكك را در خور است،

 

كه تبردار ِ واقعه را

                       ديگر

 

دست ِ خسته

                به فرمان

                          نيست

 

ميلاد و احسان عباسي
یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

امروز ماهی قرمز اتاقمم منو تنها گذاشت...

 

ميلاد و احسان عباسي
دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥

ميلاد باشکوه او

چهل و هشت سال پیش در چنین روزی تمامی فرشتگان آسمان خانه ای کوچک اما پر سعادت را برای آغاز نفس های او آذین بستند، کودکی همچون ترکه های نسیم که در صدایش زیباترین واژه های هستی می لرزید، دنیا را با عطر نفس هایش آشنا کرد... نام او را انسانها مایکل نگذاردند، او خود به این هیبت و شکوه زاده شد، چرا که آفریدگارش تمامی جلوه های زیبا را در روح این کودک دمید...

رسالت او آغاز شده بود، آمد تا بار تمام سیاهی های این دنیا را بر قلب خود حس کند، آمد که با عشق ( حقیقتی که وجودش را بنا نهاد ) نور را جایگزین تمامی سردی ها و سیاهی ها کند... بهارهای زیبا و معصوم عمرش یکی در پی دیگری می گذشت، اما بار رسالتش بود که لحظه به لحظه به روی قلبش سنگینی می کرد،... در تمامی سالها رویایش آسمان و ستارگان بود، چرا که در شبی پر ستاره او را به زمین رهسپار کردند...

سند رسالتش صدایی پاک، رقصی که با آن روحش را به فراسوهای هستی پرواز داد، و موسیقی یگانه و تابناک اش بود، چرا که او خود زیباترین موسیقی خلقت بود...

او به پادشاهی رسید... اما نه پادشاهی از جنس این دنیا، او تمام قلمروهای عشق و انسانیت را به تسخیر در آورد، پادشاهی که سیطره ی قلمرو اش را از فراز مادیات و ظواهر گذراند و بر قلبها فرمانروایی کرد...

اکنون لحظه ی رسیدن چهل و هشتمین بهار عمر ِ بزرگ پاسدار نیکی و عشق است، پادشاه ما هنوز سکوتش را نشکسته، چرا که دیر زمانی ست شنیدن سرودهایی را که فراتر از مرز صداست به ما می آموزد... سکوتت سرشار از سخنان ناگفته است، ناگفته هایت را نماز می بریم...

سالها از آن روز می گذرد، اما هنوز زیباترین ترانه ی خلقت که در شب هنگام 29 آگوست 1958 بر تمام هستی طنین افکند، دیگر بار و دیگر بار در شب هنگام 29 آگوستی دیگر جاری خواهد شد... دست در دست هم با تمام عشق و باورمان این ترانه را گوش می کنیم.....

میلادت مبارک کودک زیبا و صبور...

چشم صنوبران سحرخیز

بر شعله ی بلند افق خیره مانده بود

دریا، بر گوهر نیامده آغوش می گشود

سر می کشید کوه

آیا در آن کرانه چه می دید؟

پر می کشید باد

آیا چه می شنید، که سرشار از امید

با کوله بار شادی

از دره می گذشت

در دشت می دوید

**************

هنگامه ای شگفت

یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت

نبض زمان و قلب جهان تند می تپید

دنیا

در انتظار معجزه ی عشق...

خورشید می دمید

 

ميلاد و احسان عباسي
جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥

آرزوهای روشن...

به پاس تمام آرزوهای روشن و پاکت...

 

 

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود

دلم می خواست مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند

مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند

از این خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند

چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست

چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،

در آسمان دهر تابنده ست

چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت

پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد

بهشت عشق می خندید

به روی آسمان آبی آرام،

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند

به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو: این آرزو خام است

مگو: روح بشر همواره سرگردان و ناکام است

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

وگر این آسمان درهم نمی ریزد

بیا تا ما: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم...

به شادی: گل برافشانیم و دنیایی نو در اندازیم...

ميلاد و احسان عباسي
یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

روح بزرگ او پر کشيد

دیگر بار می نویسم... از دلی که در فرو نشستن و سکوت آموزگار بزرگی در بغض نشسته... دوستان خوبم که همچون عشق زلال و یگانه اید... حرف به حرف رفیقتان را اینبار طلب دعایی برای بهبودی این مرد بزرگ بشنوید... چندی پیش سکته ی مغزی جسم و روح این یگانه ترین انسان رو در بند کشید... او برای من بامدادی ست که تاب دیدن غروبش رو ندارم...

این محال است، مگر خورشید می میرد...

هر کلامش از عشق و شعر و خدا لبریزه... در سالهایی که این سعادت رو داشتم رفیقش باشم، از هر نفسش راهی برای آموختن و اوج گرفتن شناختم... روزهای نخستی که این کوه صلابت رو دیدم فراموشم نمی شه، بهم نزدیک شد... کنارم نشست... با همون بغض آشنا و یگانه اش بهم گفت: رفیق تو نگاه تو چیه... عمق نگاهت رو تو وجودم حس می کنم... این احساس رو دارم که سالها با هم رفیق بودیم...

بعد از مدتهای طولانی، ساعتهایی رو که دست روزگار اجازه می داد در کنارش باشم، همراه با روح و کلام دلنشینش تا بی انتهای عشق و خوبی و خدا سفر می کردیم... شبی که با هم گوشه ای نشسته بودیم و احساسهای آشنا رو قسمت می کردیم، با همون شوخ طبعی زیباش کلامی گفت و هر دو خندیدیم، یادمه بلافاصله پس از اون لحظه، در بین شلوغی و غوغای اطرافیان... نگاهش به روی تصویر مایکل بر صفحه ی تلویزیون ثابت موند... انگار سالها دلتنگ دیدن اون چهره ی آسمونی بود... توی نگاه نافذ و پر وسعتش ستایشی زلال رو دیدم... به رسم عادت معصومانه اش اشک چشمهاش رو پر کرد، بغضی در گلوش نشست، مثل همیشه برای رها شدن از اون بغض دستی به سبیل های سفیدش کشید.....

چشم از اون تصویر بر نمی داشت، نمی خواست هیچ کس شوق دیدن اون چهره ی آشنا رو ازش بگیره... با همون بغض در حالی که چشم بر نمی داشت، آروم به شکلی که تنها من بشنوم گفت: رفیقم، این بی شرف خیلی غوله......... حقیقتا چه ستایشی صادقانه تر و روشن تر از این کلام...

دوباره قلم و کاغذم عطر اشک گرفته... بیش از این توان گفتن از وسعتش رو ندارم... دوستانم، چنگ بی رحم بیماری وجود بزرگش رو گرفته، اما هیچ بیماری نمی تونه کوه رو بلرزونه، چیزی که سخت تر از صدمات مغزیه، دیوارهای آسایشگاهیه که چند روزیه لحظه به لحظه حصار رو بدور روح دریاییش تنگ تر می کنه...

با نفس هامون برای دوباره ایستادنش دعا می کنیم، دعا و هزاران واژه ای که حقیقت و شکوهش رو اون مسافر بزرگ برامون معنی کرد... براش دعا می کنیم... دوباره باید بایسته، بر عصاش تکیه بده و صدای قدم های پر طنینش شنیده بشه، برامون باز هم و باز هم از نور و روشنی بگه...

صدای پر طنینش دوباره تو وجودم پیچیده که این کلام آشنا رو می خونه :

ما را مبین که همچو صدف در شکسته ایم

سیلی ز موج خورده، به ساحل نشسته ایم

دوستای بزرگ و مهربونم همراه با صدای بغض آلود من براش می خونید؟..........

برخیز...

جاده ها با خاطره ی

قدم های تو بیدار می مانند

که روز را پیشباز می رفتی،

هرچند سپیده تو را

از آن پیشتر دمید

که خروسان، بانگ سحر کنند...

 

 

به جست و جوی تو

بر درگاه کوه می گریم، در معبر بادها

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را...

جاودانگی رازش را

با تو در میان نهاد

پس به هیئت گنجی در آمدی :

بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان دل پذیر کرده است...

نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

و ما هم چنان دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را.......

روح بزرگ او پر کشید، به دنیایی روشن تر و ابدی تر... به دنیایی که لایق پذیرا شدن بزرگی چون اوست... سرشکم از سر غم نیست، از شکوه معجزه ی تا ابد زیستن و بالیدن انسانی ست... آموخته ام قلبی که تپیدن و آوازش را از عشق شناخت، سرودش را پایانی نیست...

او مثل تمام آنهایی که از جنس عشقند تا ابد زنده است... وقتی امروز از پس پرده ی تار اشکهایم دیدم پیکرش با خاک همآغوش شد... زیر لب زمزمه می کردم این واقعیت نیست... این حقیقت نیست.....

خورشید هرگز نمی میرد، در بامدادی دیگر طلوع خواهد کرد...

سپاس بی کران از عشق و دوستی و دعاهای پاک و بی همتای شما... هر بار کنار بستر بیماری برایش از دعا و همراهی صمیمانه ی تک تکتان می گفتم، نوری به وسعت هستی از امید و دلگرمی زلال نگاه مهربان و صبورش را پر می کرد... بازهم با دل های گرمتان برای خندیدن چشمهایش دعا کنید...

روزی پیش از پر کشیدن، عصایش را طلب کرده بود... شوق آمدن به خانه را داشت.....

به خانه ات خوش آمدی آموزگار مهربان و دوست داشتنی... دل همگی برایت تنگ شده بود...

حضورش در همه جا محسوس است، به او سلام می کنم... پیش پایش بر می خیزم.....

ميلاد و احسان عباسي
دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤

بهار سبز عشق

سلامی به تمامی دوستان و یاران... احساس نیاز کردم بخشی از عطر بهار رو که در قلب عاشقم موج می زنه در این صفحه ی پاک بنشونم. یک سال گذشت... سالی که تمام سالهای عمرم رو در آغوش پر عشق خود گرفت، سالی که آغاز نفس کشیدن بود...

سالی که میلاد دوباره ی مسافر عاشق ما بود، سالی که معصومانه تشنه ی شنیدن نوای او بود... سالی که بی همتاترین بود...

تموم شکوه و خاطرات جاودانش رو تو دریای قلبم تا ابد محفوظ می کنم... بی قرار رسیدن بهاری این چنین سبزتر از همیشه هستم... بهاری که شکوه و طراوت زندگی بخشش رو نثار عشقم می کنم و نثار هر اونچه که لایق عشق و ستایشه... بهاری که ایمان دارم بیش از همیشه آبستن سرودهای اوست...

قلمم بوی بهار گرفته... با قلب عاشقم تا ابد از هر بهار زندگی دوباره ای خواهم ساخت...

همیشه عاشق و سر افراز باشید، دوستانی که از جنس عشق و نورید...

زمان نمی گذرد

صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی

که لحظه لحظه اش از بانگ عشق سرشار است...

میلاد قدوم بهار مبارک... نوروزتان فرخنده...

احسان - 29 اسفندماه سال زیبایی که گذشت...

 

ميلاد و احسان عباسي
پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤

گلبانگ تو

دیریست دلهای عاشق در انتظاری شیرین به تپیدن ادامه می دهند، روزها و شب های زیادی از 13 ژوئن گذشت، از آن روزی که تا ابد قلب دنیا وامدار قداست و شکوهش خواهد بود... از روزی که قلب خسته و پر امید این انسان از رنجابی تلخ و دیرین رهایی یافت... روزهای تلخ اما خاطره انگیزی که تنها بهانه و نیاز قدم های پرطنین هر روزه ی او بر خاک سانتاماریا دیدار و عشق بازی با پروردگارش بود... انسانی که عمری با تک تک نفس هایش، صدای اهورائیش و فریادهای سراسر امیدش ساختن دنیایی بایسته تر را به ما آموخت..... دیریست فرمان سکوت گرفته است...

سکوت صبورانه ای که دلهای بیدار پر بانگ تر از همیشه طنین همواره بودنش را شنیدند، از آن روز رسالتی بس عظیم تر آغاز شد... رسالتی که انتظاری شیرین در پی داشت، تمام پلیدی هایی که در برابر قامت بلند و آسمانیش زانو زدند باید در تب این اضطراب بمانند... سکوتش سرشار از ناگفته هاست... اما سرودش نزدیک است، تب شیرین انتظار به سر می آید... او با صدایش باز می گردد، صدایش بیش از همیشه از نور خدا مسلح است... کاترینا تنها بهانه ای است، او برای تمام زخم های سیاره اش می خواند، او بلندای انسان را سرود می کند... روشنی آشنای لحظه ها در راه است، او با سرودش نور می بارد...

به چشم خود می بینم

سیمآب صبحگاهی،

از سر بلندترین کوه ها فرو می ریزد

بانگ می زنم :

برخیز و خواب را...

برخیز و باز روشنی آفتاب را...

با قلب تا ابد عاشقم صدایش را که آبستن عشق است انتظار می کشم... آری، نوید آسمانی ترین طنین صدای او را می دهند. خود دیریست خدا را در صدای او جسته ام.....

ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز

از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز

احساس من و ساز تو

جانهای هم آهنگ

حال من و آوای تو یاران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است بیفروز

قول و غزل ات پرچم شادی است، برافراز...

 

ميلاد و احسان عباسي
جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤

عاشقم... عاشقم من... عاشقم از روز ازل...

معنای زنده بودن من، با تو بودن است

نزدیک، دور

سیر، گرسنه

رها، اسیر

دلتنگ، شاد

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا، مباد

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو، در کنار تو

مفهوم زندگی ست

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو، همیشه با تو

برای تو زیستن...

 

         

ميلاد و احسان عباسي
پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤

ُُُُُُُدو پرنده

 

 

دوباره قلم دست گرفتم تا سهمی از عشقم را مکتوب کنم. این بار به پاس لحظه ای ابدی و پر خاطره... امروز 17 آذرماه اولین سالروز این صفحه ی روشن و پر خاطره ست...

صفحه ای که درش آموخته های قلبم را، صمیمی و صادقانه با دوستانی از جنس عشق و خوبی قسمت کردم.

امروز دیگر بار روز میلاد اوست، زیرا تنها بهانه ی این صفحه ی روشن وجود پاک و ابدی مسافر آسمون هاست...

ای بزرگ اهورایی، مکتوبات قلبی این عاشق و شاگرد کوچک و ابدیت را پذیرا باش، می دانم که ذره ای قادر به جبران نخواهیم بود...

میلاد این صفحه ی پر خاطره را، به رفیق همیشگی و خوبم، میلاد عزیزم تبریک می گم، کسی که این صفحه سرشار از عطر نفس هاشه...

می خواهم دیگر بار با قطعه ای آسمانی از خودش، از پاکی این صفحه دفاع کنم.

بخوانید غربت و تنهایی اش را، ببینید که چگونه با خداوندش عاشقانه عشق بازی کرد، عشق بازی که نور اهورایی را در سراسر وجودش نشاند...

 

خیلی سخت است برای آنها بگویم چگونه احساسی نسبت به تو دارم. آنها هرگز وجودت را ندیده اند، آنها هیچ تصویری از تو ندارند.

پس چگونه ممکن است راز تو را بفهمند؟ بیا تا به آنها راه را نشان دهیم.

دو پرنده روی درختی می نشینند. یکی از آنها گیلاس می خورد در حالیکه دیگری نگاهش می کند. دو پرنده در آسمان بال می گشایند.

سرود یکی همانند بلور از آسمان می ریزد در حالیکه دیگری ساکت است. دو پرنده خورشید را طواف می کنند. یکی نور را با پرهای نقره ای رنگش جذب می کند در حالیکه دیگری پرهای نامرئی اش را می گشاید.

فهمیدن اینکه کدام آن پرنده ها من هستم آسان است، اما آنها هیچوقت قادر نخواهند بود تو را پیدا کنند. مگر اینکه...

مگر اینکه آنها از ازل، با عشقی که هرگز دخالتی نمی کند، و از دوردست ها می نگرد، و آزاد و فرا بال در بطن هوا نفس می کشد، آشنا بوده باشند... پرنده ی شیرین، روح من... سکوت تو خیلی قیمتی است.

چه زمانی بطول خواهد انجامید تا جهان سرودت را در من بشنود؟

آن روز، روزیست که انتظارش را می کشم.

 

MICHAEL JACKSON / DANCING THE DREAM

 

 

 

ميلاد و احسان عباسي
پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤

ميلاد پرشکوه آسمون

 

باز قلم به دست گرفتم تا قطره های دیگری از عشق ببارم. آخه تو این دنیا باید حتما قلم بزنی تا عشقت رو باور کنند و وظیفه دونستم که چند خطی در وصف این میلاد پر شکوه بنویسم. روز 29 آگوست... روز میلاد آسمون زیبای عشق... متاسفانه اون روز نبودم که بنویسم و قبلش هم فرصت دست نداد... مهم اینه که باور داشته باشیم هر لحظه ایکه دلی با عشق می تپه روز بزرگ میلاد اوست. کسی که تمام خوبیها رو نشونم داد و با سخاوت آسمونیش، با دستاش جاده ای پر نور و ابدی برام ساخت. تا احسان هیچوقت تو این دنیا گم نشه... هیچ چیز به اندازه ی اشکام نمی تونه عشقش رو نماز ببره. ای مسافر غریب و عاشق چهل و هفتمین بهار جاودانه ت رو با تمامی ستاره های آسمون جشن می گیرم...

باشد که نور ازلی ت تا ابد روشنگه راهمون باشه. احسان به جز اینکه همیشه کلمات رو در قداستت به زلال اشک بشونه کار دیگه ای در مقابل عشقت ازش ساخته نیست... همیشه برای قلبهای عاشقمون بمون مسافر آسمون

 

طوفان ها در رقص عظیم تو

به شکوهمندی نی لبکی می نوازند

و ترانه ی رگ هایت

آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب برآیم

که کوچه های شهر

حضورت را دریابند

تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم

من برکه ها و دریاها را گریستم

ای پری وار در قالب آدمی

که پیکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد

حضورت بهشتی ست

که گریز از جهنم را توجیه می کند

دریایی که مرا در خود غرق می کند

تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم

و سپیده دم با دست های عاشقت بیدار می شود...

 

ميلاد و احسان عباسي

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

:تماس با ما

:احسان*

anotherpartofme_mjj@yahoo.com

:ميلاد*

milad_mjlover@yahoo.com

 

 

لوگوي وبلاگ ما

(طراحي: عباس)

:ساير دوستان

mjjsource

Moonwalkers

eMJey

MJabbasMJ

mjsarahmj

KingOFDance

MJJackson

MJALONE

momali

MAN IN THE MIRROR

ELVIS

mj in the mirror

گل سرخي در طوفان

آسمون صورتي

CHILDHOOD

سحر جكسون

zoroastr

tinamusic

Fly Away

گريه های عشق

HEAL the WORLD

شازده خانومی

M.J LAND

بيا تا برايت بگويم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:تعداد بازديدكنندگان